مديريت فردا

موضوعات متنوع با گرایش مدیریتی- اجتماعی- جامعه شناسی

حکایت
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۸  کلمات کلیدی:

روزی از روزها، فرمانروایی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
فرمانروا تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای فرمانروا شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر فرمانروا جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
فرمانروا به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتی نوبت به پینک رسید، فرمانروا  از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای فرمانروا  تعریف کرد...
در این هنگام فرمانروا  دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب فرمانروا  اعتراض کردند.
فرمانروا  روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
فرمانروا ادامه داد: مردم به فرمانروایی  نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد، نه آن فرمانروایی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند!