مديريت فردا

موضوعات متنوع با گرایش مدیریتی- اجتماعی- جامعه شناسی

بمناسبت 2/2 /
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

تولدی دیگر

با آن همه تظاهر          آغاز ظاهرم بود

با آن همه نرفتن           آغاز رفتنم بود

.... روز زمین پاک را           بیاد رؤیا دیدن

از من بعید بود دیدن       آن روز خوش خیالان

عزت مادر آورد             بوی اردیبهشتان

از خود گذر نمودم          آن روز سرد باران

 ...با خود عهد بستم           خود ساخته‌ی دیاران

اول خودم بسازم            جستم رضای یاران

 ....نامم نشان ز احمد          محمد و رضا شد

هر چند دیر شروع شد    اما قدم به بار شد

دیر آمدم چه افسوس      اما دلم جوان شد

 .....با عشق جاودان شد       یاد قریب یاران

با دوست آشنا شد         شاهد به اکتفا را

راز دیار دیرین             شهداد برین شد         

......  

رضا - دوشنبه ٣١ فروردین ٨٨ - ساعت ۴۵ دقیقه‌ی تنهایی  

==================

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "
شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!
مجبور نیستید رازهای گذشته را بیان کنید.